X
تبلیغات
***خونه ی شیشه ای ما***

***خونه ی شیشه ای ما***
بیهوده متاز که مقصد خاک است... 
نويسندگان
سلام به روی ماه همگی

 امیدوارم حالتون خوب تر از همیشه باشه

بعد از مدت ها برگشتم به این خونه ی شیشه ای

به مناسبت گرامیداشت سالروز شهادت مظلومانه ی استاد دکتر علـــی شــریعــتی

قسمت هایی از وصیت نامه ی ایشون رو در ادامه قراردادم

به نظر من بخونید خالی از لطف نیست...!


امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر و شخصیت های مدرج ، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم...
عازم سفرم و به حکم شرع ،در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز ، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیاندوخته است ، چه خواهد بود؟
 
جز این که همه قرض هایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی « تماما » واگذار می کنم به همسرم که از حقوقم ( اگر پس از فوت قطع نکردند ) و حقوق اش و فروش کتاب هایم و نوشته هایم و آنچه دارم و ندارم ، بپردازد...
من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری ، امروز وصیت نامه ام به جای یک انشای ادبی ، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاه ها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال « به جای اقلام » الفاظ ردیف نمی کردم...
 
اما بیرون از همه حرفهای دیگر، اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی‌های احساس و فهم، و مگر ارزش برخی کلمه‌ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است!؟ چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می‌برند و چه گاو انسانهایی که فقط از آخور آباد و زیر سایه درخت چاق میشوند.
همه امیدم به احسان است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها و اُمل بودن من است. به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است. که دو راه بیشتر در پیش ندارد و به تعبیر درست دو بیراهه: یکی، همچون کلاغ شوم در خانه ماندن و به قارقار کردن‌های زشت و نفرت بار احمقانه زیستن، که یعنی زن نجیب متدین؛ و یا تمام ارزشهای متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن، و عروسکی برای بازی ابله‌ها و یا کالایی برای بازار کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه‌داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدّد. و این هر دو یکی است، گرچه دو وجهه متناقض هم. اما وقتی کسی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چغوک. یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح. مستراح شرقی گردد، یا مستراح فرنگی. و آن گاه در برابر این تنها دو بیراه‌هائی که پیش پای دختران است، سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد میتواند معجزه‌آسا و زمانه شکن باشد، و کودکی تنها در این تند موج این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو میرود تا کجا میتواند برخلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟
فرزندم ! تو می توانی  « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس...
تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین، اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....
اما تو ، سوسن ساده مهربان احساساتی زیباشناس منظم و دقیق ، و تو ، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل ! برای شما هیچ توصیه ای ندارم . در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد ، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم ، چه کاری می توانند کرد؟...

و اما تو همسرم ، چه سفارشی می توان به تو داشت ؟

 تو که با از دست دادن من هیچ کس را در زندگی کردن از دست نداده ای . نبودن من خلائی در میان داشتن های تو پدید نمی آورد ، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای ، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی ، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست...

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلات شان را تا سیکل  یا دیپلم  ادامه دهند...
و خدا را سپاس می گزارم که عمر را  به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین « شغل » را در زندگی ، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم  و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب ، معلمی است و نویسندگی  و من از هیجده سالگی کارم این هر دو...

و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم ، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی ، مقامات حساس و موفقیت های سنگین به دست آورند ، اما آنچه که در این معامله از دست می دهند ، بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که بدست می آورند. و دیگر این سخن لاادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده است که « شرافت مرد همچون بکارت یک زن است . اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی تواند . »

و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می‌کوبیدند اینکه:

دین چو منی گزاف و آسان نبود

روشنتر از ایمان من ایمان نبود

در دهر چو من یکی و آن هم مؤمن

پس در همه دهر یک بی ایمان نبود

ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودیی است که، پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی، به معنای علمی کلمه، و آزادی انسانی، به معنای غیر بوروژازی اصطلاح، در زندگی آدمی آغاز میشود.

« علی شریعتی »

۱۳۴۸/۱۱/۱۳




موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
برچسب‌ها: دکترعلی شریعتی , علی شریعتی , وصیت نامه دکتر علی شریعتی , 29 خرداد
[ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 ] [ 0:1 ] [ محدثه ]

سلام میکنم به روی زیباتر از ماه همه ی همراهان همیشگی این خونه...


مثل همیشه آرزو دارم که حالتون خیلی خیلی خوب باشه و دلتون از غصه ی دنیا خالی...


مدتی هست که دلم گرفته، اما نه برای مشکلات شخصی..به خاطر یک مشکل اجتماعی بزرگ..

ازنظر من خیلی بزرگ...!


اون مشکل همین پیامک های " شوخی با دکتر علی شریعتی" هست 

که ممکنه خیلی از شما از این دسته پیامک ها رو دریافت کرده باشین

 یا توی دنیای مجازی خونده باشین...

من نمیدونم چه کسی چنین پیامک هایی رو باب کرده...شوخی و خنده سر جای خودش 

ولی نه به هر قیمتی...!

به نظرشما شوخی کردن با همچنین مرد بزرگی درست هست؟؟؟؟

من قسمت هایی از تحلیل خانم سوسن شریعتی در این باره رو تهیه کردم...بخونید حتما...لطفا..

«تحلیل سوسن‌ شریعتی از پیامک‌های شوخی با دکترعلی شریعتی»


غرض از پيامك‌هاي طنز و هجو و لغز درباره شريعتي اسطوره‌شكني است و نه محصول«دستان پنهان».

شریعتی چگونه اسطوره شده است؟طي اين سي سال و اندي كه از مرگش مي‌گذرد اسطوره شده است؟ 

چون حيات علني داشته و بر سر كوي و برزن نامش خوانده مي‌شده است 

وارد وجدان عمومي اجتماع شده يا بر عكس از آنجا كه زيستي پنهان داشته، بي‌بلندگو بوق و كرنا، 

آهسته و پيوسته بدل شده است به پچ و پچ و زمزمه و ... نماد؟

چون اسم خيابان و مترو و مدرسه و بيمارستان به نامش هست يا چون مجسمه‌اش ناگهانمفقود مي‌شود و كراواتمند است ؟

چون پشتش گرم بوده شده است اسطوره يا چون پشتش خالي بوده؟

چون بت شده است بايد شكستش يا چون مدام خواسته‌اند بشكنندش شده است بت؟

اين را ديگر اسطوره شناسان بايد بگويند.

 به ما توضيح دهند روند اسطوره‌سازي يا برعكس شكل گرفتن اسطوره‌ها را.

 اسطوره‌ها را هميشه نمي‌سازند. اسطوره‌ها ساخته مي‌شوند براي پر كردن خلأيي.

شريعتي را چه كسي اسطوره كرده است؟

جملاتي كه در جهان مجازي و غيرمجازي چرخ مي‌خورد و نام او را بر سر زبان‌ها 

مي‌اندازد، كتاب‌هايي كه پرتيراژتر مي‌شوند، نقدهايي كه به هر مناسبتي و از هر طيف 

فكري‌اي متوجه او مي‌شود، يا نسل جواني كه براي شريعتي برافروخته مي‌شود؟

همان نسل جواني كه در صورت عدم توهم توطئه و دست‌هاي پنهان، 

مي‌گويند اين روزها با ارسال پيامك 

در صدد شكستن اسطوره شريعتي است: تا كمي بخندد، تا انتقامي گرفته باشد از اسطوره‌ها، تا وعده دهد كه بعدا نوبت شما هم مي‌شود.

نتيجه: شريعتي چه اسطوره باشد و اين پيامك‌ها به قصد شكستش ارسال مي‌شود، چه دست‌هاي پنهان دست‌اندركار توطئه‌اي به قصد تخريب آدم محبوب و معتبري باشند، هر دو مبارك است.

در شق اول بايد خوشحال بود كه بار ديگر شريعتي بهانه‌اي شده است براي برداشتن گامي به سوي گسترش فرهنگ تساهل و بردباري.

در شق دوم معلوم مي‌شود كه شريعتي تهديدي است جدي و بايد بدلش ساخت به موضوع خنده.

شريعتي در اين ميان، اگر اسطوره نباشد كه خب با اين طنزها نمي‌شكند و اگر هم اسطوره باشد كه با اين توطئه‌ها اسطوره را نمي‌شود  سرنگون كرد.

 بگذاريد حالشان را بكنند: نسل جوان باشد يا دست‌هاي پنهان.

من وظیفه ی انسانی خودم دیدم که از ترویج این امر فوق العاده ناپسند جلوگیری کنم..

خواهش میکنم بیاید تک تک مون جلوی این توهین بزرگ رو بگیریم...

سعی نکنیم به هر قیمتی بخندیم!

این توهین ها بی پاسخ نمی مونه  دوستان عزیز...!

خواهش میکنم هر کس به نوبه ی خودش حرکتی کنه...خواهش میکنم!!!


موضوعات مرتبط: دیگر نویسندگان
[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 8:8 ] [ محدثه ]

سلام میکنم به روی زیباتر از ماهتون


مثل همیشه آرزو میکنم حالتون خیلی خیلی خوب باشه...


توی این مدت منو خیلی شرمنده کردین


خیلی به یادم بودین


وجودتون ، دلگرمی هایی که بهم میدادین ،

 

کامنت های پر از مهرتون ،


 همه و همه باعث شد بتونم با مشکلم کنار بیام...


همه چیز رو به خدا واگذار کردم


از دعاهای خیرتون خیلی خیلی ممنونم


امیدوارم هیچ وقت هیچ وقت هیچ مشکلی توی زندگیتون نباشه


واقعا ازتون ممنونم...به من کمک کردین تا 


مشکلی رو که در خصوص حل کردنش هیچ کاری به جز دعا کردن 


از دستم بر نمی آمد ، تحمل کنم ، باهاش کنار بیام...!


امروز «رنج زن» رو  از دکتر علی شریعتی براتون آماده کردم 


امیدوارم خوشتون بیاد عزیزان من...!

 


رنج زن


زن عشق می کارد و کینه درو می کند...

 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

 

می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی ...

 

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانون گذار می توانی ازدواج کنی ...

 

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

 

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...

 

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

 

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

 

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

 

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

 

و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود  ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد...

 

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

 

« شهید استاد دکتر علی شریعتی »

 

دوستان امیدوارم لذت کافی رو برده باشید از این 

نوشته...


عمق این متن خیلی زیاد بود...


امیدوارم اون رو حس کرده باشید...!


لحظه لحظه هاتون به شیرینی عسل


دوستتون دارم


مراقب خوبی هاتون باشین چون دنیا به خوبی هاتون نیاز

داره!!!


در پناه یار


یاعلی..!

[ سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 ] [ 19:23 ] [ محدثه ]
سلام به روی ماهتون


دوستان من یه مشکل بزرگی توی زندگیم به وجود اومده


التماس دعا دارم ازتون


خواهش میکنم برام دعاکنین...!

[ دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 ] [ 1:52 ] [ محدثه ]
آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند  ،


تو به دنبال نگاه زیبا باش...!


«شهید استاد دکتر علی شریعتی»


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 0:20 ] [ محدثه ]

سلام

  

بازم سلام میکنم به روی ماه همتون

 

شمایی که یکی یکی تون بخشی از زندگی من شدین...

 

اصلا باورم نمیشه که یک سال از افتتحاح این وب میگذره

 

اون موقع ما چهار نفری شروع کردیم

 

اولین پست رو من گذاشتم

 

اولین نظر رو شیمای عزیز که وب نداره

 

و اولین وبلاگ نویسی که نظر گذاشت باران عزیز، یکی از نویسنده های سابق

 

(کمپ هواداران شاهرخ استخری)

 

بود که این روزا خبری ازش ندارم و دلم براش خیلی تنگ شده...

 

از خداوند خیلی ممنونم که این وب رو زدم

 

از این که این همه دوست خوب پیدا کردم خیلی از خدا ممنونم...

 

مطلبی رو که امروز گذاشتم بخشی از نیایش های استاد دکتر علی شریعتی هست

 

از شما عزیزان هم در پست قبلی خواستم متنی رو که دوست دارین به صورت خصوصی بذارین

 

که خیلی ها محبت داشتن متن رو گذاشتن

 

لطفا بخونید

 

خالی از لطف نیست...


نیایش     

 

    خدایا “عقیده” مرا از دست “عقده ام” مصون بدار.

 

    خدایا به من قدرت تحمل عقیده “مخالف” ارزانى کن.

 

  خدایا مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناختن “درست ” و “کامل” کسى، یا فکرى

مثبت یا منفى قضاوت نکنم.

 

    خدایا جهل آمیخته با خودخواهى و حسد، مرا، رایگان، ابزار قتاله دشمن براى حمله به

دوست، نسازد.

 

    خدایا شهرت، منى را که: “مى خواهم باشم”، قربانى منى که: “مى خواهند باشم” نکند.

 

   خدایا به من زیستنى عطا کن که در لحظه مرگ، بر بى ثمرى لحظه اى که براى زیستن گذشته

است، حسرت نخورم، و مردنى عطا کن که بر بیهودگیش، سوگوار نباشم. بگذار تا آنرا من خود

انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست میدارى.

 

    خدایا “چگونه زیستن” را تو به من بیاموز، “چگونه مردن” را خود خواهم آموخت.

 

    خدایا خود خواهى را چنان در من بکش، یا چندان برکش، تا خود خواهى دیگران را احساس

نکنم و از آن در رنج نباشم.

 

    خدایا اندیشه و احساس مرا در سطحى پایین میاور که زرنگى هاى حقیر و پستى هاى نکبت

بار، و پلید “شبه آدمهاى اندک” را متوجه شوم.

 

    خدایا رحمتى کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتى نامم را در خطر

ایمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنیا را مى گیرند و براى دین کار مى کنند، نه از آنها که پول

دین! را مى گیرند و براى دنیا کار مى کنند.

        

 

 از طرف «محدثه(مدیر وب)»


حـقـیـقـت دارد !

کافـی سـت چــمـدان هــایــت را ببــندی

تــا حــاضـر شــونــد ، هـمه

بـــرای ِ از یـــاد بــُـردنــت !

آنـکه بــیشتـر دوستـت میــدارد ، زودتــــر !!!

 

«از طرف شکوفه عزیزم»


هیچ چیز آنقدر شگفت انگیز نیست که واقعیت نداشته باشد

هیچ چیز آنقدر شگفت انگیز نیست که رخ دادنش محال باشد

 

هیچ چیز آنقدر شگفت انگیز نیست که ابدی نباشد

 

"فلورانس اسکاول شین"


هم اکنون عشق الهی هرگونه اوضاع و شرایط نامطلوب را از ذهن و تن و امورم نیست و نابود میکند

"اسکاول شین"


اگر میخواهید چیزی را بدست آورید، ابتدا آن را ببخشید "اسکاول شین"


هرگز با یک "الهام قلبی" چک و چانه نزنید! "اسکاول شین"


بسیار اتفاق می افتد که انسان در خیال خود به ساختن کلبه ی محقری مشغول است، درحالی که

باید سرگرم برافراشتن کاخی باشد! "اسکاول شین"


حرف را "طوری بزن" ... که حرف "تو را، نزند !"

 

«از طرف شیدای عزیزم»


از انسانها غمی به دل نگیر،

 

زیرا خود نیز غمگین اند،

 

با انکه تنهایند ولی از خود میگریزند

 

 زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند،

 

پس دوستشان بدار

 

اگر چه دوستت نداشته باشند....!

 

 

«از طرف پانیذ عزیزم»


روی ساحل دریای زندگیم قدم می زدم

 

در همه جا جای دو رد پا بود،

 

جای پای من و خدا،

 

به سخت ترین لحظات که رسیدم فقط یک جای پا دیدم.

 

گفتم:خدایا،تو در سخت ترین لحظات زندگیم رها کردی؟

 

ندا آمد:

 

این جای پای من است که تو را بر دوش می کشیدم

 

 

«از طرف النای عزیزم»


آتش از اندوه هجران بهتر است

بی قرارم کردی و گفتی صبوری بهتر است

من نمی دانم کجا خواندم که یادم داده است

یار وقتی در کنارت نیست

کوری بهتر است...

 

«از طرف آیناز عزیزم»


خورشید را باور دارم  حتی اگر نتابد
         

به عشق ایمان دارم  حتی اگر آن را حس نکنم

             

به خدا ایمان دارم  حتی اگر سکوت کرده باشد .


«از طرف آریانای عزیزم»


سلام


این وب یکی از دوست داشتنی ترین وبلاگ هایی هست که می شناسم


هم به دلیل مدیر خوب و گلی مثل محدثه عزیزم


هم به دلیل موضوعات بسیار دلنشین وبلاگ


امیدوارم هر سال با هم این روز رو جشن بگیریم


«از طرف ملیحه ی عزیزم»


راز عشق ورزیدن به هر چیز درک این جمله است:"شاید روزی از دست برود!"


دکتر شریعتی



"من ادعا نمیکنم که همیشه به یاد آنهاییکه دوستشان دارم هستم،اما ادعا میکنم که لحظاتی هم که به


یادشان نیستم دوستشان دارم..."


دکتر شریعتی



«از طرف پرستوی عزیزم»

[ شنبه هفدهم تیر 1391 ] [ 16:10 ] [ محدثه ]

سلام به همه ی شما عزیزان

 

سلامی متفاوت از جنس شادی، از جنس نشاط و هیاهوی تابستونی

 

مثل همیشه آرزو دارم حالتون خیلی خیلی عالی باشه

 

و امروز از بهترین و فراموش نشدنی ترین روزهای زندگیتون باشه...

 

به شدت دلتنگتون بودم

 

دلتنگ این خونه

 

از خدا ممنونم که فرصتی دوباره در اختیارم قرار داد تا بازم بیام و وجود مهربونتون رو توی این خونه حس کنم

 

امروز هم با شما هستم با مطلب "به آرامی آغاز به مردن میکنی  اگر..." از پابلو نرودا

 

مطلب زیبایی هست

 

معمولا لازمه گاهی اوقات از این مطالب بخونیم تا یکنواختی  رو از زندگیمون پاک کنیم

 

امیدوارم لذت ببرید...

 

 


 

به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر...

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری بکن

نگذار که با آرامی بمیری


شادی را فراموش نکن!

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر...



به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی

اگر کتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نکنی



به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند



به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده ی عادات خود شوی

اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی



تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت

از احساسات سرکش

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند

و ضربان قلبت را تندتر میکنند

دوری کنی



تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی


اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی ات

ورای مصلحت اندیشی بروی

 

"پابلو نرودا"

 


 

امیدوارم دوست داشته باشید

 

و در آخر

 

" کسی باش که عمری با تو بودن،

 

یک لحظه؛

 

و لحظه ای بی تو بودن،

 

یک عمر باشد..."

 

شاد باشید و برقرار...

 

در ضمن تولد وبمون نزدیکه ،  ازتون خیلی ممنون میشم

 

اگه هر مطلب زیبا و ترجیحا کوتاهی  رو که خیلی بهش

 

علاقه دارید روبه صورت خصوصی برامون بزارین

 

خیلی دوستتون دارم

 

یاحق...!

[ چهارشنبه هفتم تیر 1391 ] [ 16:28 ] [ محدثه ]

سلام میکنم به روی ماهتون

 

امیدوارم حالتون خیلی خیلی خوب باشه

 

خداقوت میگم به همه ی عزیزانی که این روزها درگیر امتحانات هستند

 

و آرزوی موفقیت دارم برای همه ی کسانی که درحال امتحان دادن اند و کسانی که

 

امتحانات رو در پیش دارند مخصوصا همراهان همیشگی این خونه

 

ملیحه عزیز

آیناز عزیز

شنو عزیز

شکوفه عزیز

 

و همه ی عزیزانی که مجالی نیست اسمی ازشون ببرم

 

خوشحالم که در خدمتتون هستم

 

پست امروز با پست های قبلی این خونه خیلی فرق میکنه

 

توضیح ای راجع بهش نمیدم

خودتون بخونید...

 


 

الفبا از پ ، و ، ل شروع میشه ،

 

بابا دیگه نون و آب نمیده ،چون اداره آب و فاضلاب ،آب رو قطع کرده ،

 

دهقان فداکار پیر شده و دنبال چندر غاز مستمری از این اداره میره تو اون اداره،

 

مرغا هورمون خوردن وخروس شدن،

 

خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن،

 

سن ازدواج مرغا بالا رفته دیگه تخم نمی کنند،

 

چوپان دروغگو عزیز شده و کلی طرفدار داره،

 

شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن.

 

مامانشونم دو سه روزیه رفته تایلند گیساشو ببافه،

 

دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن،

 

کوکب خانم رفته یه ماکروفر سامسونگ خریده و دیگه حوصله مهمون داری رو نداره و جواب تلفن رو هم نمیده،

 

 

کبری موهاشو مش کرده و تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه،

 

روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسست،

 

حسنک گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی می‌کنه،

 

آرش کمانگیر معتاد شده و دیگه سنگ هم نمی تونه پرت کنه،

 

 شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و با زانیار  رفته اسکی،

 

رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و موتور خریدن میرن کیف قاپی،

 

پتروس از بس با دوستاش چت کرده انگشت درد گرفته و دیگه نمی تونه انگشتشو بکنه تو سوراخ سد،

 

خانواده آقای هاشمی دیگه بنزین ندارن برن مسافرت در ضمن دل خوشی هم از راه و سفر ندارن چون

 

آخرین باری که تو راه گوشت کبابی خریدن چوپان دروغگو گوشت خر بهشون فروخته...!!!


امیدوارم لذت برده باشید از این مطلب طنز

 

پیشاپیش میلاد با سعادت امیرمومنان حضرت علی (ع)  و روز پدر رو به همه ی

شیعیان و مخصوصا پدران عزیز

 

و پدر خودم

 

تبریک میگم...

 

و دیگه حرفی ندارم...

 

به خدا می سپارمتون

 

یاحق...!


موضوعات مرتبط: دیگر نویسندگان
[ سه شنبه نهم خرداد 1391 ] [ 13:36 ] [ محدثه ]
سلام میکنم به روی ماهتون

امیدوارم حالتون خیلی خیلی خوب باشه

و توی بهترین دوره از زندگیتون به سر ببرید

خسته نباشید و خدا قوت جانانه ای خدمت همه ی دوستان محصل عرض میکنم که این روز ها حسابی درگیر درس و امتحانات هستن

مثل خودم...

امروز دوست داشتم یک پست جدید بزارم  و یکی از زیباترین جملات دکتر رو بزارم

همراه باشید....


شهید استاد دکتر علی شریعتی:

«بگذار تا شیطنت عشق  چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید

هر چند آن جا جز رنج و پریشانی نباشد

اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن....»


و چند جمله ی خاطره ساز برای خودم و تعدادی از دوستان عزیزم:

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست

عشق یعنی جان من قربان اوست

بگذار تا عشق چشمانت بگشاید

شاید جز رنج و پریشانی نبینی

لیک کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن....


امیدوارم دوست داشته باشید

شادکام و بر قرار باشید

یاحق


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:5 ] [ محدثه ]

سلام میکنم به روی ماه همه ی همراهان عزیز این خونه

بسیار خوشحالم که خداوند فرصتی را در اختیارم قرار داد تا بتونم بازهم سخنی از دکتر رو بزارم و در درونم به آرامش برسم

این اولین پست این خونه توی سال 1391 هست

امیدوارم آخرین اش نباشه

امروز دنیای من رو از شهید دکتر علی شریعتی آماده کردم

خودم عاشق این نوشته ام

حس خاصی موقع خوندن بهم دست میده هر بار و هر بار

امیدوارم شماهم مثل من دوست داشته باشید و از خوندنش نهایت لذت رو ببرید

خیلی خوبه که وقتی میخونیم کمی هم راجع به نوشته فکر کنیم

 


 

دنیای من

وچه سخت و طولانی گذر بر"ودای حیرت"!

مرگی که یک عمر طول کشید!

غربت وطنم بود و آفتاب پدرم،کویر آتش خیز،مادرم

باسر انگشتان نوازش گر باران اشک روییدم

وباگریه ی ابرهای اندوه بار،سیراب نوشیدم

ودر خاک پر برکت و حاصل خیز درد،ریشه بستم

وبارنج پروریدم و در انتظار،قد کشیدم.

تنهایی خانه ی دلم شد و انزوا بسترش.

و یاس گهواره اش و آرزوی بی امید،پیر قصه گویش.

و شعر،شیر پستان های دایه اش،بی کسی،آغوش آرام بخشش.

و عطش،آب خوش گوارش و افسانه ، شیرین کامش.

وخیال ،حکایت گر معشوقش و اسطوره،تاریخش.

و قصه،خاطره ساز آینده اش و کلمات،نوازشگران خوب و مهربانش.

وقلم،جبرئیل پیام آورش و دفتر،میعادگه محرمش.

وشب،نخلستان خلوت نالیدنش

و دوست داشتن ، آموزگارش

و ایمان،مکتبش و قربانی ، امتحانش.

و غربت،وطنش و یاس ، امیدش

و جدایی،سرود هر سحرش

وفرار،زمزمه‌ی هر هر روزش و ورد هر نیمه شبش

و رهایی (رستگاری) مذهبش

و صخره و مهتاب، میعاد گه اش

و بهشتِ "اوپا"، سرمنزل آرزویش.

 

 


امیدوارم خوشتون اومده باشه

و در پایان:

دلمان که میگیرد ، تاوان لحظه هاییست که دل می بندیم

« دکتر علی شریعتی»

شادکام و برقرار باشید

از بهار نهایت استفاده رو ببرید

یاحق...!


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 18:5 ] [ محدثه ]

سلام میکنم به روی ماه همتون

امیدوارم حالتون خیلی خیلی خوب باشه

امشب اومدم تا آخرین آپ سال 90 رو داشته باشم

راستش اینجوری که میگم خیلی دلم میگیره

یک سال دیگه گذشت و...

امیدوارم سال جدید سال خیلی خوبی باشه واستون...

دوستتون دارم

لحظه ی سال تحویل من رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنین


حرف های نگفتنی

حرف‌هائی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هر کسی

به اندازه‌ی حرف‌هائی است که برای نگفتن دارد!

و کتاب‌هائی نیز هست برای نـنوشتن

و من اکنون رسیده‌ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بـِکـَنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه‌ی بی در و پنجره‌ای بخزم

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت!


همین....

پیشاپیش سال جدیدتون مبارک

تا سال 1391

 در پناه یار باشید...


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 23:9 ] [ محدثه ]
سلام دوستان عزیز و همراهان همیشگی خونه شیشه ای

امیدوارم حالتون خوب باشه...

امروز با یه مطلب جدید اومدم که شاید ارتباط خاصی بین این مطلب و محوریت وبلاگ نباشه

اما به شدت مطلب رو دوست دارم

نمی دونم نوشته ی چه کسی هست!

اگر کسی می دونه لطفا اطلاع بده تا نام خود نویسنده را درج کنم

من فایل صوتی این متن رو شنیدم و از نام نویسنده اش اطلاعی ندارم

بیشتر از این منتظرتون نمیذارم


گیلاس

سرمون گرم بود نیمه شب...گیلاس هامون رو بهم زدیم..

به هم قول دادیم تا زنده ایم به کسی بوسه ندیم...

به هم قول دادیم با هم باشیم

جدا نشیم اصلا

من قسم خوردم به جون تو...تو قسم خوردی به جون من !

دستم نمک داشت ؛ نمک داشت اون روزا...عشق کافی بود واسه آرامش ما !

بشکنه دستم ، زودباور بودم و ساده ،

اون رفت ، با مردی که می گفت همه چیز بهش داده....

بعد تو با کسی نیستم ، شدم آدم قدیم ، هنوز یادمه قول دادیم به کسی بوسه ندیم...

اون امشب با توئه ، می بوستت حتما ،

تو گفتی عاشقشی...هه...خیلی هم بیشتر از من...!

اون امشب با توئه

بوسه ، بوسه ، زیاده روی...

موزیک لایت رومنس ، با شراب فرانسوی

همه چیز آماه اس تا یادت بره احساس قدیم

میگی عاشق نبودیم ، نه...فقط گیلاس هامون رو بهم زدیم...

وای چه رومانتیکه نور شب ، چه ماتیک شیرینی داره لبات ، این سیگار برگ کوباست ، بده تا روشن کنم برات...

اون این حرفا رو میزنه ، خودتم میدونی منتظر چیه...!

این شام آخر لئونارد و داوینچیه

صبح وقتی پا میشی ، می بینی دنیات یه سرابه...

اون میگه : "  نگران نباشین ، خستگی بعد شرابه...!!! "

بر می گردی پیش من

چیزایی میگی از احساس قدیم...

نه !

ما که عاشق نبودیم....

ما فقط گیلاس هامون رو به هم زدیم....!!!


امیدوارم خوشتون اومده باشه....

يه جوري دلم تنگ ميشه برات

محاله بتوني تصور كني

گمونم نمي توني حتي خودت

جاي خاليتو تو دلم پر كني

شعر بالا هم تیکه ای از راهرو سروده ی خانم مونا برزویی

با صدای علی لهراسبی عزیز هست

همون آهنگ وبمون...

همین...

در پناه یار

[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 16:12 ] [ محدثه ]

سلام میکنم به همه ی همراهان همیشگی خونه شیشه ای و همه ی عزیزانی که از اکنون قراره همراه مون باشند

امیدوارم حالتون خیلی خوب باشه...

امیدوارم حالتون از اینی که هست بهتر هم بشه

بعد از مدتی که سعادت قرار دادن مطلب را نداشتم

در خدمتتون هستم با یکی از اشعار فوق العاده زیبای شهید استاد دکتر علی شریعتی

خودم علاقه ی خاصی به این شعر دارم

امیدوارم شما عزیزان هم از خوندنش لذت ببرید

در پایان در خدمتتون خواهم بود....

 

 


یا نه؟

مرا راه گلو ای بغض غم، وا می کنی یا نه؟!
برایم چاره ای جز گریه پیدا می کنی یا نه؟!
ببین سوز درونم از خطوط چهره ام پیداست
تو هم در چهره ام غم را تماشا می کنی یا نه ؟!
دلمدرهرطپشصدبارآوازتوراخواند

نمیدانمتوهمیاددلمامیکنییانه؟!
فشردم بار ها زنگ در میخانه ی چشم ات
که آیا بین عشاقت مرا جا می کنی یا نه؟!
تودرقلبمنیهرجاکههستیهرکجاباشی

ندانم کنج این ویرانه مأوا می کنی یا نه ؟!
گلی، باغی، بهاری، گلشنی، چون عطر صحرایی
برای دیدن گل عزم صحرا می کنی یا نه؟!
چنان امروز زیباتر ز دیروزی، که گیجم من!
تو خود را این چنین هر روز زیبا می کنی یا نه؟!
میان عقل من با عشق تو دعواست روز و شب
توهممانندمنباخویشدعوامیکنییانه؟!


امیدوارم لذت برده باشید

و همیشه بدونید که به ازاء هر دقیقه عصبانیت؛ شصت ثانیه شادی از دست میدهید

شادکام باشید و برقرار

در پناه یار...


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 16:4 ] [ محدثه ]
سلام
سلام به شما دوستان و همراهان همیشگی خونه شیشه ای...
امیدوارم ایام به کامتون بوده باشه...
خوشحال و سپاسگذارم که خدای منان فرصت نفس کشیدنی دوباره بهم هدیه کردتا دوباره در خدمتتون باشم
ایام سوگواری اباعبدالله رو به همه ی شما عزیزان تسلیت عرض میکنم
دوست ندارم بیشتر از این شما رو منتظر بذارم
امروز به مناسبت این روزها متن یکی از سخنرانی های دکتر شریعتی رو آماده کردم
و خواهش میکنم با دقت و صبر بخونین
فوق العاده اس..

ای زینب....


و
شما دو تن، ای خواهر! ای برادر!

ای شما که به انسان بودن معنی دادید و به آزادی جان! و به ایمان و امید، ایمان و امید! و با مرگ شکوهمند خویش به حیات، زندگی بخشیدید .

آری ای دو تن!

از آن روز دردناک که خیال نیز از تصورش می هراسد و دل از دردش پاره می شود، چشم های این ملت از اشک خشک نشده است .

توده ما قرن هاست که در غم شما و در عشق به شما می گرید. مگر نه عشق تنها با اشک سخن می گوید.

یک ملت در طول یک تاریخ در اندوه شما ضجه می کند. به جرم این عشق تازیانه ها خورده و قتل عام ها دیده و شکنجه ها کشیده و هرگز برای یک لحظه نام شما دو تن از لبش و یاد شما از خاطرش و آتش بی تاب عشق شما از قلبش نرفته است. هر تازیانه ای که از دژخیمی خورده است، داغ مهر شما را بر پشت و پهلویش نقش کرده است.

ای زینب! ای زینب! ای زبان علی در کام!با ملت خویش حرف بزن.

ای زن! ای که مردانگی در رکاب تو جوانمردی آموخت! زنان ملت ما، اینان که نام تو آتش عشق و درد بر جانشان می افکند، به تو محتاج اند. بیش از همه وقت.


ای زینب! ای زبان علی در کام! ای رسالت حسین بر دوش!

ای که از کربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی . ای زینب! با ما سخن بگو .

مگو که بر شما چه گذشت ؟

مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی ؟

مگو که جنایت در آنجا تا به کجا رسید ؟

مگو که خداوند آنروز عزیزترین و پرشکوه ترین ارزش ها و عظمت هایی را که آفریده است یکجا در ساحل فرات و بر روی ریگزارهای تفتیده بیابان طف چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگانش عرضه کرد تا بدانند که چرا می بایست بر آدم سجده کنند .

تو خود شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی، همچون برادرت که با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.

آری زینب! مگو که در آنجا بر شما چه رفت؟

 مگو که دشمنانتان چه کردند؟

و دوستانتان چه کردند ؟

آری ای پیامبر انقلاب حسین! ما می دانیم. ما همه را شنیده ایم .

تو پیام کربلا را، پیام شهیدان را، به درستی گذارده ای .

تو خود شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی، همچون برادرت که با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.

اما بگو ای خواهر! بگو که ما چه کنیم ؟لحظه ای بنگر که ما چه می کشیم ؟ دمی به ما گوش کن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم .

با تو ای خواهر مهربان!

این تو هستی که باید بر ما بگریی.

 ای رسول امین برادر!

 که از کربلا می آیی و در طول تاریخ بر همه نسل ها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی.

ای که از باغ های سرخ شهادت می آیی و بوی گلهای نوشکفته آن دیار را هنوز به دامن داری! ای دختر علی! ای خواهر! ای که قافله سالار کاروان اسیرانی!

 ما را نیز در پی این قافله با خود ببر...



دکتر شریعتی :
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند
آنگاه بر حسینی می گریند که آزادانه زیست...
امیدوارم دوست داشته باشین
فقط توی این روز و شب ها اگه دلتون شکست بدونین یکی اینجاست که بد جوری محتاج دعاست...
در پناه حق
یاعلی...



موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 22:6 ] [ محدثه ]

پر می شوم  ، پر میشوم ، پر می شوم ، پر می شوم….

و که می داند که پر  شدن یعنی چه ؟

پر شدن یک انسان  خالی یعنی چه؟

بارش بارانی تندر آسا ، صاعقه زن ، با قطره های سرد و  درشت بر کشتزاری تشنه ، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته است،

چه حادثه ای است؟

که می داند؟

که می داند ؟ که می داند؟

من  می دانم  مهواره !

من می دانم ای باران تند بهاری !

ای ابر باران خیز اسفندی که دامن پر از بهارت را ناگاه بر سرم افشاندی !

ای ابر سفید سبکبال اسفندی که ندانستم از کدامین افق آمدی؟

از کدامین دریا به نیروی آفتاب دوست داشتن بر خواستی

و بر بالای سرم چتر سپید مهر افراشتی

و با ناز انگشتان بارانت آن تک درخت خشک بی برگ و باری که از قلب تافته ی کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود و سر به دوزخ برداشته بود باغش کردی

و در همه ی جنگل های زمین طاق!

من میدانم مهراوه ی من ! من و…. نمی دانی و نمی توانی دانست

که تو گل نازی که در گلخانه رو ئیده ای

و من می دانم که در طوفان روئیده ام

که سیلی ها خورده ام از باد و تبر ها خورده ام از هیزم شکنان ،

که روئیده کویرم و تنها و تنهای تنها…..

سالها پیش دل من که به  عشق ایمان داشت

تا نغمه ی جانبخش تو از دور شنید

اندرین مزرع آفت زده ی شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی

بر سر شاخه ی سرسبز امید دل من

که تو کی می خوانی….

 

دکتر علی شریعتی


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 13:57 ] [ محدثه ]

سلام دوستان عزیزم، سلام همراهان همیشگی خونه محقر شیشه ای ما...

خیلی خوشحالم که خداوند بزرگ پس از مدتی توفیق به من داد تا در خدمت شما عزیزانم باشم...

از مهربانانی که توی این مدت نبودنم لطف شون نسبت به ما کم نشده ممنونم

بازم میگم:همه ی امید ما واسه ی تهیه مطلب شمائید، پس کنارمون بمونین...

این بار یه داستان اخلاقی کوتاه را واستون آماده کردم.

خیلی عمیق هست...

لطفا با دقت بخونید

در پایان در خدمتتون هستم...

 


کارمند تازه وارد!

 

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد.در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد : «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد:«شماره داخلی را اشتباه گرفته ای.می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت:«نه»

صدای آن طرف گفت:«من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق!»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت:«وتو می دانی با کی حرف میزنی،بیچاره؟»

مدیر اجرایی گفت :«نه»

کارمند تازه وارد گفت :«خوبه»

و سریع گوشی را گذاشت!

 

      همه ی قدرت شما بستگی به این دارد که از این قدرت آگاهی داشته باشید.

                                                                                  «چارلز هانل»


امیدوارم خوشتون اومده باشه...

میخوام این پست رو با سخنی از دکتر شریعتی به پایان برسونم

"اندیشیدن در باره پایان هر چیز، بودن را تلخ می کند،

بگذار پایان نیز همانند آغاز ، تو را غافلگیر کند...

         < شهید  دکتر علی شریعتی >

در پناه حق

یاعلی


موضوعات مرتبط: دیگر نویسندگان
[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 17:18 ] [ محدثه ]

سلام به همه ی دوستان عزیز اول از همه تولد امام رضا (ع) رو به همتون تبریک میگم..ایشالا  سعادت زیارت ایوون طلا نصیب همه بشه به خصوص محدثه ی عزیزم....دوما این بارتصمیم گرفتم از جبران خلیل جبران براتون یک متن خیلی زیبا آپ کنم که همون طور که همه ی شما دوستان عزیز میدونید یکی از بهترین نویسندگان جهان به حساب میادو قلم دلنشینی داره  ... خوب این هم اولین متن بین المللی ما.....

پیامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت .."

هر زمان عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید...

هر چند راه او سخت و ناهموار باشد...

هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت ...

 خود را به او بسپارید..

هر چند که تیغ های پنهان بالهایش شما را مجروح کند....

عشق هدیه ای نمی دهد مگربه گوهر ذات خویش.... 

وهدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش... 

عشق نه مالک است نه مملوک ...

زیرا این عشق است که عشق را کفایت میکند ..

آرزو کنید که به خواب روید با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب برای ستایش او ...

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید ...   

 اگر شما عاشقید  و آرزویی می جویید ....

 وقتی که عاسق میشوید مگویید که خداوند در قلب من است بلکه بگویید من در قلب خدا جای دارم...."                                                                                                                                  


موضوعات مرتبط: دیگر نویسندگان
[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 17:30 ] [ نیکا ]

دوست داشتن برتر از عشق است...  (قسمت سوم)

سلام به روی ماهتون

از اینکه خدا بار دیگه توفیقی نصیبم کرد که در خدمتتون باشم ازش ممنونم...

ببخشید اگه توی جواب دادن به نظرات کمی کوتاهی کردم...

کمی کسالت داشتم و درگیر مدرسه...

این بار با پارت آخر برگشتم

امیدوارم لذت کافی رو ببرین...


عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن" و "اندیشیدن" نیست.

 اما دوست داشتن ، در اوج معراج‌اش، از سر حد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می‌کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

عشق زیبایی‌های دلخواه را در دوست می‌آفریند و

 دوست داشتن زیبایی‌های دلخواه را در "دوست" میبیند و می‌یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و

 دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق بینایی را میگیرد و

 دوست داشتن می دهد.
 

                  عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

 


امیدوارم دوست داشته باشین

شرمنده وقت نمیکنم  عزیزی رو خبرکنم

ببخشید

و در آخر :

" بیایید به آنچه دل ندارد؛دل نبندیم"

در پناه حق...


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 15:20 ] [ محدثه ]

دوست داشتن برتر از عشق است...  (قسمت دوم)

سلام به روی ماهتون

به شمائیکه هنوزم به این خونه ی محقر شیشه ای سر میزنین...

خونه ای که از روز اول به امید حمایت و نظرات شما بنا شده...

مثل همیشه بهترین و زیبا ترین آرزو ها رو واستون دارم...

و امروز با قسمت دوم نوشته ی «دوست داشتن برتر از عشق است» در خدمت نگاه مهربونتون هستم.

امیدوارم از مطالعه اش لذت ببرین...

 


 عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است،

 اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می‌شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می‌کشد، و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و "دیدار و پرهیز"، زنده و نیرومند می‌ماند.

اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است . دنیایش دنیای دیگری است.

عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست ؟! یک "خود جوشی ذاتی" است ، و از این رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب به سختی می‌لغزد و یا همواره یک جانبه می‌ماند و گاه ، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می‌توانند دید و در اینجاست که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می‌نگرند، احساس می کنند که همدیگر را نمی‌شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پی از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است.

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می‌بندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این روست که همواره پس از آشنایی پدید می‌آید، در حقیقت، در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می‌خوانند، و پس از "آشنا شدن" است که خودمانی می‌شوند، - دو روح ، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی‌ها، احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می‌گریزد - و سپس طعم خویشاوندی، و بوی خویشاوندی، گرمای خویشاوندی، از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خود بخود ، دو همسفر بچشم می‌بینند که به پهن دشت بی‌کرانه مهربانی رسیده‌اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی "ایمان" در برابرشان باز می‌شود و نسیمی نرم و لطیف - همچون یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش‌اش ، مناره تنها و غریب آن را به لرزه می آورد.

هر لحظه پیام الهام‌های تازه آسمان‌های دیگر را بهمراه دارد و خود را، به مهر و عشوه‌ای بازیگر و شیرین و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو میزند.

«دکتر علی شریعتی»


این متن هنوز تمام نشده...

چنر روز پیش یه پیامی از عزیزی دریافت کردم که خیلی زیبا بود

میخوام بدونین حرف منم همینه:

از خدا چیزی را برایت میخواهم، که جز خدا در باور هیچ کس نگنجد...

پایدار و برقرار باشید

یاعلی...


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 14:48 ] [ محدثه ]

سلام دوستان عزیز

سلام همراهان همیشگی خونه شیشه ای

و سلام بر تو ای دوست عزیز که هم اکنون و برای نخستین بار به خونه شیشه ای ما اومدی...

امیدوارم که حالتون خوب باشه و روز و روزگار بر وفق مراد...

تا امروز دقیقا نیمی از سال 1390 شمسی رو پشت سر گذاشتیم

امیدوارم که نهایت استفاده رو از لحظه  لحظه ی عمر با ارزش تون کرده باشین...

اکنون با یکی از زیباترین و عمیق ترین نوشته های دکتر شریعتی در خدمتتون هستم

خواهش من اینه که لطفا خیلی دقیق این نوشته رو بخونید

مطمئن باشین پشیمون نمیشین...

بیش از این منتظرتون نمیذارم...


دوست داشتن برتر از عشق است...  (قسمت اول)

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.

اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی‌ارزش است

و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد.

عشق در غالب دل‌ها، در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی، متجلی می‌شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است،

اما دوست داشتن در هر روحی جلوه‌ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد

و چون روح‌ها، برخلاف غریزه‌ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بُعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می‌توان گفت که به شماره ی هر روحی، دوست داشتنی هست.

عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سالها بر آن اثر می‌گذارد،

اما دوست داشتن در وَرای سن و زمان و مزاج ، زندگی می‌کند و بر آشیانه ی بلندش، روز و  روزگار را دستی نیست...

عشق در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور می‌گوید:

"شما بیست سال بر سن معشوقتان بیافزایید، آنگاه تأثیر مستقیم آن را بر احساس‌تان مطالعه کنید"!

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی‌های روح که زیبایی‌های محسوس را به گونه‌ای دیگر می‌بیند.

دکتر علی شریعتی


این متن هنوز تمام نشده...

و امروز قسمت اول رو واستون آماده کردم و گذاشتم

برای این که با کیفیت بیشتری مطالعه اش کنید، از کمیت اش کاستم...

اگر عمری باقی بود با ادامه ی «دوست داشتن برتر از عشق است» در خدمتتون خواهم بود...

همه ی لحظات عمرتون به شیرینی عسل

پایدار باشید

یاعلی...


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 14:37 ] [ محدثه ]

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم!شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:قیمت یه روز بارونی چنده؟
یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن!

چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟

می ترسی برقش بگیرتت؟
نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده.آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد!

این جوری فقط می خواد بگه منم هستم
فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه.

هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟

شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟
اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟
ابرا رو می گم
هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟
هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه
و به موجودات زمین می بخشه؟!
ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟

برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟

چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟
بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟
چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟
چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟
قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.قیمت بلیتش هم دل تومنه!

خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت

ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن
لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره.

 

تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی :

قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!

قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟

قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟
یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم
اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا وول می خوری

موضوعات مرتبط: دیگر نویسندگان
[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 17:11 ] [ آتنا ]

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که

خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی!

یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به سو استفاده کردن از  اعتماد آدم‌ها!

 به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 

دکتر علی شریعتی


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 17:49 ] [ محدثه ]
سرود آفرینش


و خداوند هر بامداد از برج مشرق,

دریچه ی صبح رامی گشود و جهان را می نگریست,

شبانگاه بر بام آسمان می آمد,

همه جا را میگشت,

می جست و نمی یافت..!
با اینکه غنچه ی یاس عطر عشق در فضا می افشاند,

اماخدا همچنان تنها ماند,

در ابدیت عظیمش بی کس!
آفریده هایش اورا نمی توانستند دید,

می پرستیدندش اما نمی شناختندش وخدا چشم به راه آشنا بودتا بیاید....
کسی نمی خواست ,کسی نمی دید,کسی عصیان نمی کرد,
کسی عشق نمی ورزید,کسی نیازمند نبود,درد نداشت....
و خدا برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت,

هیچکس او را نمی شناخت, هیچکس بااو انس نمی توان بست...
تا او انسان را آفرید و این نخستین بهار خلقت بود!


موضوعات مرتبط: دیگر نویسندگان
[ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 0:50 ] [ نیکا ]

سلام

از این که قابل دونستین؛و به خونه ی شیشه ای مون اومدین خیلی سپاس گزارم

متنی که جمع آوریش کردم رو خیلی دوست دارم،

امیدوارم شما هم حسش کنید و لذت ببرید!

بیشتر از این منتظرتون نمیذارم...

 


گمشده

هرکسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دوتاست،

و خدا یکی بود.

و یکی چگونه می توانست باشد؟

هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست،

و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند.

خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند.

و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق ورزد.

و قدرت، نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند.

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور،

امّا کسی نداشت...

و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟؟؟

زمین را گسترد و آسمان ها را بر کشید.

کوه ها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند.

و طوفان ها برخاست و صاعقه ها درگرفت.

و باران ها و باران ها و باران ها.

“در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود“.

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

و با نبودن چگونه توانستن بود؟

و خدا بود و با او اعدام بود.

و عدم گوش نداشت.

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.

و حرف هایی هست برای نگفتن،

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.

و سرمایه ی هرکسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

حرف های بی قرار و طاقت فرسا

که همچون زبانه های بی تاب آتش اند.

کلماتش هریک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.

اینان در جستجوی مخاطب خویش اند.

اگر یافتند آرام می گیرند

و اگر نیافتند ، روح را از درون به آتش می کشند.

و خدا برای نگفتن، حرف های بسیار داشت.

درونش از آن ها سرشار بود.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

و خدا بود و عدم.

جز خدا هیچ نبود.

در نبودن، نتوانستن بود.

با نبودن، نتوان بودن.

و خدا تنها بود.

هرکسی گمشده ای دارد.

و خدا گمشده ای داشت.

«دکتر علی شریعتی»

 


توی این روز های آخر ماه رحمت، ما رو هم سر سجاده هاتون از یاد نبرید...

در پناه حق...

 


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 16:14 ] [ محدثه ]

دل کوجک ما !

چرا از وقتی که گفته اند بزرگ شده ایم همه صداقت کودکیمان را فراموش کردیم ؟

چرا تمام سادگی ها و لطافت ها را در صندوقچه خاطرات گذشته به بایگانی ذهن سپرده ایم ؟

اصلأ چه کسی می گوید ما بزرگ شده ایم ؟!

تنها دلتنگی هایمان بزرگ تر شده اند. چرا از وقتی که به ما گفتند بزرگ شده ایم یادمان رفت مثل کودکیمان

ساده و بی ریا صحبت کنیم ؟

چرا اینقدر قیافه رسمی به خودمان گرفته ایم ؟

چرا ساده و صمیمی همه چیز را نمی پرسیم ؟

چرا روزهای لطیف کودکی را فراموش کرده ایم ؟

.

.

.

بیایید خجالت نکشیم و اگر کسی به احساسمان سیلی زد مثل کودکی بلند بلند گریه کنیم .

بیایید صندوقچه خاطرات را بگشاییم و در لطافت آن روزها نفسی تازه کنیم.

بیایید آرزو کنیم. مثل آن روزها. آرزوهای بزرگ !

بیایید آرزو کنیم که توقعات کوچکمان هیچ گاه بزرگ نشود

 


موضوعات مرتبط: دیگر نویسندگان
[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 14:12 ] [ آتنا ]
باز هم سلام ٬سلام به نگاههای شیشه ای تون ٬نگاه هایی که خونه ی ما به لطف ظرافت و شکنندگی احساس اوناست که  شیشه ایه...

من حقیقتا  دوست نداشتم مطالب وبمون خیلی از اصلیتش یعنی موضوعات مرتبط با دکتر دور بشه اما چند وقت پیش خیلی اتفاقی این شعر رو پیدا کردم و دلم نیومد که توی لذت خوندنش با شما سهیم نشم٬این شعر زیبا با عنوان فالگیر سروده ی دکتر محمد حسین بهرامیان هستش٬امیدوارم خوشتون بیاد...

من فایل صوتی این سروده ی زیبا رو که با صدای این حقیر هستش رو آماده کردم و به زودی روی وب قرارش میدم


فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی ؛ فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمید دارم اضـطرابی ، ماتمـی ؛ فهـمید

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید

هی گفت از هر در سخن ؛ از آب و آیینه

از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید


                             دکتر محمد حسین بهرامیان


موضوعات مرتبط: دیگر نویسندگان
[ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 11:12 ] [ محدثه ]

 

هر سلام آغازیست برای زیستن ودر عجبم ، در نماز، سلام  پایانیست برای خوب زیستن...

                                                                                                   «دکتر علی شریعتی»


سلام میکنم به روی ماهتون

سپاس گزارم از این که به خونه ی شیشه ای ما اومدین

و نگاه قشنگتون رو از من دریغ نکردین...

«دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد» را من با احترام تقدیمش می کنم به دل پاک و نگاه مهربونتون...

امیدوارم لذت کافی رو ببرین...

در پایان مطلب در خدمتتون هستم....


دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد

دنیا بیستون است ،اما فرهاد نداردو آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.

مردم می آیند و می روند ،اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.

دیگر کسی نقشی بر این سینه ی سخت و ستبر نمی کَند.

دنیا بیستون است و روی هر ستون ٬عفریت فرهادکُش نشسته است .

هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد٬

و جهان تلخ می شود؛تو اما باور نکن.عفریت فرهادکُش دروغ می گوید.

زیرا که عشق هست٬

شیرین هست...

عشق اما گاهی سخت می شود٬آن قدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید.

روی این بیستون ناساز و ناهموار،گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت٬وگرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت.

***

ما فرهادیم و دیگران به ما می خندند.

ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های عشق این دنیا ٬جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم٬

شیر و شکر و قند و عسلِ عشق٬نه در دست شیرین که در دستان خسرو است.

خسرو اما خداوند است...

ما به عشق این خسرو است که در بیستون مانده ایم؛

ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه ی هرچه سنگ و صخره می زنیم؛

ما به عشق این خسرو...وگرنه شیرین بهانه است...

***

ما می رقصیم و بیستون می رقصد؛

ما می خندیم و بیستون میخندد.

بگذار دیگران هم به ما بخندند.

آنها که نمی دانند؛

خسرو ما چقدر شیرین است...!


و در آخر...

برایتان دعا می کنم؛ که ای کاش ! خدا از شما بگیرد، هر آن چه را که خدا را از شما می گیرد...

مواظب مهربونیاتون باشین

در پناه حق...
موضوعات مرتبط: نوشته های خانم نظر آهاری
[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ 15:48 ] [ محدثه ]

سلام به همه ی دوستان عزیز خونه ی نقلی شیشه ای ما! این اولین آپ من, با هزار هزار احترام تقدیم نگاه های مهربون شما بهترین هاکه امیدوارم تا آخرش منو همراهی کنید. پس به قول یه بنده خدایی: به توکل نام اعظم الله...

هر کس توتمی دارد از میان اشیاء عالم. احساس می کند میان او و آن پیوندی است مرموز که وصف می شود ولی حس نه....
هر کسی را توتمی است و توتم ذکر. مگر نه زندگی, هیچ نیست جز فراموشی؟ که آدمیت یعنی از دست دادن بهشت, یعنی هبوط, کویر, تنهایی وهمنشینی با موروملخ ومگس!

خوشبخت, بدبختی است که آدم بودن خویش را از یاد برده و

بدبخت, خوشبختی است که رنج بودن را حس میکند; آدم است اگر فراموش نکرده باشد....

این توتم است که نمی گذارد فراموش کنی. هر دم به یادت می آورد.توتم, ذکر مجسم بهشت, آدم, حوا, خدا, عشق....

هر کس توتمی دارد, هر که هنوز فراموش نکرده, هرکه آدم است, هنوز احساس غربت میکند, هنوز مار و مارمولک و کرگدن نشده, هنوز مسخ نشده, شب نشده, از صبح سخن می گوید, به طلوع, به آفتاب, به نور می اندیشد, همچنان در قلب ظلمت کویر تنها ایستاده است, رو در روی مشرق, پلک گشوده برپلک بسته ی افق...
به هر حال, هر کس توتمی داردو توتم من, قلم است. روح من است که جسم یافته, آدم بودن من است که شیء شده است.

من قلمم را به بیگانه نمی دهم!

به جان اوسوگند که جانم را فدیه  اش می کنم، اسماعیلم را قربانی اش می کنم ،به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه ور می شوم، به فرمانش در طاعتش درنگ نمی کنم!

قلم توتم من است، امانت روح القدس من است، ودیعه ی مریم پاک من است، صلیب مقدس من است، در وفای او اسیر قیصر نمی شوم، زر خرید یهود نمی شوم، امانت  خدا را،  ودیعه ی عشق را،  یادگار رسالت را نمی توان از من ربود!

قلم زبان خداست «اقراء و ربک الاکرم الذی علم بالقلم...»

قلم امانت آدم است...

قلم توتم من است،توتم ماست...

گزیده ای از توتم پرستی ، به توتم

«دکتر علی شریعتی»


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ] [ 16:7 ] [ نیکا ]

تنهایی

رنج تلخ است،ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

تا دوست را به یاری نخوانیم

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

طعم توفیق را می چشاند

و چه تلخ است لذت ها را «تنها» بردن

و چه زشت است زیبایی ها را «تنها» دیدن

و چه بدبختیِ آزاردهنده ای ست «تنها» خوشبخت بودن

در بهشت «تنها» بودن، سخت تر از کویر است

در بهار، هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند

یاد «تنهایی» را در سرت زنده می کند

تنها خوشبخت بودن، خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است

تنها بودن ، بودنی به نیمه است

      ...و من برای نخستین بار در هستی ام رنج «تنهایی» را احساس کردم

دکتر علی شریعتی

 

 


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 15:22 ] [ محدثه ]
سلام به همه ی دوستان عزیزی که لطف میکنن و به خونه ی شیشه ای ما سر میزنن

ما اینجا جمع شده ایم برای باهم بودن برای تمرین انسانیت و در این راه اندیشه های معلم شهید دکتر علی شریعتی را چراغ راه خود قرار داده ایم از خاطر نبریم که شریعتی فرزند زمان خود و پدر زمان ما بود

او زنده است،تا ما زنده ایم...


باتو،دریا با من مهربانی می کند

باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند

باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زندباتو،من با بهار می رویم

باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم

باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم

باتو،من در هر شکوفه می شکفم

باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم

باتو،من در روح طبیعت پنهانم

باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم

باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم

درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند

بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند

بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

بی تو،من با بهار می میرم

بی تو،من در عطر یاس ها می گریم

بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم

بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم

بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم

بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم

درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

 

« دکتر علی شریعتی »

 

من تو را دوست دارم. تو دیگری را دوست داری.دیگری دیگری را دوست دارد. و این چنین است که ما تنهاییم


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دکتر شریعتی
[ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 11:11 ] [ محدثه ]
درباره وبلاگ

سلام
از این که لحظاتی از عمرت را به ما اختصاص دادی متشکرم
ما توی این وب واسه دل خودمون می نویسیم و البته می خواهیم سخنانی از بزرگ مردانی هم که اکنون در میان ما نیستند را زنده کنیم...
با ما باش...
امکانات وب